حكيم زجاجى

977

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

پادشاهى منوچهر صد و بيست سال همه نيكويى بود آيين مرد * بر او هيچ داننده نفرين نكرد چو پانصد بر آن پادشاهى بزيست * بمرد و بر او هركسى خون گريست بيامد منوچهر فرخ‌نژاد * به جاى كله « 1 » تاج بر سر نهاد ز اول كسى كاو درختى نشاند * همان در زمين دانه‌اى مىفشاند منوچهر بود آن شه كامكار * كه باغ زمين گشت از او آشكار به گرد اندر آن شاه ديوار كرد * صد و بيست سال اندر آن كار كرد ورا نام فرزانه بستان نهاد * شگفت آمد او را گلستان ، ز ياد چمن‌ها به باغ اندر او كرد راست * سهى سرو بنشاند ز آن سان كه خواست گل و سنبل اندر چمن‌ها بكشت * جهان منوچهر شد چون بهشت به ايام آن خسرو كامياب * ز توران به ايران شد افراسياب پر از خشم و كين بود آن پور شنگ * به جنگ منوچهر شد تيزچنگ نياى ورا نامور كشته بود * برآورد از تور و از سلم دود ز جيحون چو بگذشت آمد به بلخ * جهان كرد بر دشمنان تار و تلخ منوچهر با لشكر بيش رفت * . . . . . . . چنان سرور خويش رفت نياورد با آن نكوهيده تاب * گريزان بيامد ز افراسياب به مازندران شد منوچهر شير * در آن بيشه‌ها كرد جا آن دلير پسر داشت آن شاه نوذر به نام * جوانى چو سروى به بالا تمام سرى بود افراسيابش بكشت * فروبسته و آفتابش بكشت بينباشت كاريزها را به خاك * نبود آن نكوهيده از آب پاك شب و روز با خلق بيداد كرد * سر عاجزان داد بر باد مرد همىزد به باغ اندرون ميوه‌دار * كه تا ميوه نارد پى خلق بار ز شومى او در جهان قحط خاست * دلش با رعيت نمىبود راست دو شش سال ايران همىشد به خواب * ز شومى بد پيشه افراسياب

--> ( 1 ) له